تبليغاتX
< شازده کوچولو


شازده کوچولو

مـا عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم
تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش
مــی کـنـیـم
یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم
مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه
زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم
ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم
کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن !!
نوشته شده توسط calma| |

من فقط برای سایه ی خودم مینویسم که جلوی چراغ

به دیوار افتاده است

باید خودم را بهش معرفی کنم

[بوف کور-صادق هدایت]

نوشته شده توسط calma| |

مرد برای هضم دلتنگیاش، گریه نمیکنه , قدم میزنه ... !!

نوشته شده توسط calma| |

روزی که رفتی،

مرگ تمام درد هایم را با خودش برد!

مرده ها درد نمیکشند!

حرف آخرم این است...

برنگرد دیگر!!

زنده ام نکن

نوشته شده توسط calma| |

گلایه ها عیبی ندارند
کنایه ها ویران می کنند ... !
نوشته شده توسط calma| |

ديوارها راست‌اند
درها دروغ مي‌گويند
به درونت مي‌كشند و
مي‌برند
به سمت ديگر ديوار
ديوارها ديوانه مي‌كنند
درها در به در


شهاب مقربین
نوشته شده توسط calma| |

سنگهاشايد
اماگنجشكها هيچ وقت مفت نبوده اند،
قلبشان هميشه ميزند...
نوشته شده توسط calma| |

دل به دلم که ندادی...

پا به پایم که نیامدی...

دست در دستم که نگذاشتی...

سر به سرم دیگر نگذار، که قولش را به بیابان دادم

نوشته شده توسط calma| |

همیشه بزرگترین اتفاق ها
به سادگی هر چه تمام تر اتفاق می افتند.
پای همه کارگرها را
به سیاست باز کردند
    
از وقتی که جرثقیل ها چوبه دار شدند!

نوشته شده توسط calma| |

تواضع بيجا آخرين حد تکبر است !!!

نوشته شده توسط calma| |

هی "خـــودم"
نتــــــرس؛
من اینجــــــام...!

نوشته شده توسط calma| |


((...من مي توانم به خودم تجمل تنها بودن را روا بدارم ، هرچند هرگز مطرود نيستم ،

فقط جسما ً تنها هستم ، تا بتوانم در تنهايي اي بسر ببرم که ساکنانش

انديشه ها هستند . چون که من يک آدم بي کله ي ازلي –ابدي هستم

و انگار که ازل و ابد از آدم هايي مثل من چندان بدشان نمي آيد))

...............

تنهايي پرهياهو ، بهوميل هرابال

نوشته شده توسط calma| |

ديوار دلم قاب نگاه تو رو كم داشت....

نوشته شده توسط calma| |

آنقدر زمین خورده ام که بدانم

برای برخاستن

نه دستی از برون

که همتی از درون

لازم است

حالا اما

نمی خواهم برخیزم

می خواهم اندکی بیاسام

فردا

برمی خیزم

وقتی که فهمیده باشم چرا

زمین خورده ام

نوشته شده توسط calma| |

خــــدایـــــا
ﺗﻮ ﮔﻔﺘﯽ ﺍﺯ ﺭﮒ ﮔﺮﺩﻥ ﺑﻬﺖ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮﻡ...
ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎ ﺩﺭ ﺳﻄﺢ ﺩﺭﮎ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ
یه ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﯿﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ !

نوشته شده توسط calma| |

امان از خنده ای که وسطش بغض کنی...
نوشته شده توسط calma| |

تو را نه عاشقانه و نه عاقلانه و نه حتی عاجزانه ...
بلکه تو را عادلانه در آغوش می کشم ..
عدل مگر نه آنست که هر چیزی در جای خویش قرار گیرد !!!!
نوشته شده توسط calma| |

از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شوی
بود و نبودت دیگر فرقی نمیکند؛
این روزها "بی بهانه" میشکنم


نوشته شده توسط calma| |

ميداني تنهايي کجايش درد دارد !!؟

                                             

                                                انکارش ...

نوشته شده توسط calma| |

ترا با غیر می بینم٬ صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

نشستم٬ باده خوردم٬ خون گریستم٬ کنجی افتادم

تحمل می رود٬ اما شب ِ غم سر نمی آید

توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر ز آن٬ لیک

چه گویم جور هجرت٬ چون به گفتن در نمی آید

چه سود از شرح این دیوانگیها٬ بیقراریها؟

تو مه بیمهری و حرف منت باور نمی آید

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور٬ ای زلف٬

که این دیوانه گر عاقل شود ٬ دیگر نمی آید

دلم در دوریت خون شد ٬بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید؟

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط calma| |

خدایا دوباره بُر بزن
                          شاید حکمی بیاید برایمان...
نوشته شده توسط calma| |

دنگ.... دنگ....

          ساعت گیج زمان در شب عمر...

                                           میزند پی در پی زنگ...

زهر این فکر که این دم گذراست...

                                     می شود نقش به دیوار رگ هستی من.
نوشته شده توسط calma| |

فکرت داره تمام دنیام و میگیره....

نوشته شده توسط calma| |

" حرف های ما هنوز نا تمام....

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از انکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

ای......

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود"





سلام دوست های خوبم

این اخرین پست من بود و تا مدتی نیستم

و خوشحالم که تو این مدت تونستم دوستان خوبی مثل شما
پیدا کنم و در کنارتون باشم


من 18 اسفند میرم سربازی


خواهش میکنم برام دعا کنید


همتون و به خدا میسپارم
نوشته شده توسط calma| |

قصه میگفت و من رویا می بافتم
                   اشتباه از من بود!
                               من اشتباه گرفتم!
                                     من دیر فهمیدم که فقط یه قصه گو بود!
نوشته شده توسط calma| |

هیچ کَس نمی تواند جای کرمی باشد

که در سیب زندگی می کند .

جای سگی ماده که توله هاش

زیر چرخی در تاریکی می روند و

اصلن به هیچ جای دنیا بر نمی خورد


               نیلوفر لاری پور

نوشته شده توسط calma| |

کاش عقلم مثل یک پادشاه مقتدر

                  

                       برای سرکوب کردن احساساتم

                                   

                                              اقدام به لشکرکشی میکرد!!!

نوشته شده توسط calma| |

کجا باید صدا سر داد؟

در زیر کدامین آسمان٬روی کدامین کوه؟

که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه


که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!

کجا باید صدا سر داد؟فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین کر٬آسمان کور است


نمی خواهم بمیرم٬با که باید گفت؟

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم.

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست


وجودم گرچه آلود سختی هاست

نمی خواهم از این دنیا دست بردارم!


تنم در تاروپود عشق انسانهای نازنین بسته ست.

دلم با صدهزاران رشته٬با این خلق

با این مهر٬با این خاک٬با این آب...


پیوسته ست.

مراد از زنده ماندن امتداد خوردو خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.

جهان بیمار و رنجور است.

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست


اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی ست.

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافروزم٬بیفروزم

خرد را٬مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم

چه فردائی٬چه دنیائی!


جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است...

نمی خواهم بمیرم٬ای خدا!

ای آسمان!


         ای شب

نمی خواهم

         نمی خواهم

               نمی خواهم

                             مگر زور است؟
 

                            

                                           فریدون مشیری

نوشته شده توسط calma| |

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم

دل نیست کبوتر، که چو  برخاست، نشیند

از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود


حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است

انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوه یک باغ نچیدیم، نچیدیم

سر تا به قدم، تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم

وحشی! سبب دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ما هم نشنیدیم. شنیدیم


(وحشی بافقی)
نوشته شده توسط calma| |

مزاحم شما شدم

مي دانم

تنها

چراغ را روشن مي كنم

پنجره را باز مي كنم

گلها را در گلدان مي گذارم

و

بعد ...

مي روم

//.

آنتوان دوسنت اگزوپري

نوشته شده توسط calma| |


Design By : Night Skin